|
دانشجویان 85 مهندسی محیط زیست دانشکده منابع طبیعی فردوسی مشهد امام علی النقی (ع):بیهوده گویی ،سخنان لذت بخش کم خردان و کارنادانان است.
| ||
|
(تقدیم به همه مادرانی که شاید به رسم فاصله از فرزندانشان دور باشند ولی به رسم دل با آنها هیچ فاصله ای نیست) خدایا بالاتر از بهشت هم داری؟ آن را برای مادرم می خواهم خداوندا زیباترین لحظه ها را نصیب مادرم کن که زیباترین لحظه هایش را بخاطر من از دست داد... به سلامتی مادر واسه اینکه دیوارش از همه کوتاهتره... . به سلامتی مادر به خاطر اینکه هچ وقت نگفت من همیشه گفت بچه هام.. . به سلامتی مادر که همیشه از غمهامون شنید و از غصه هاش نگفت... . به سلامتی مادر واسه اینکه همیشه از سلامتی خودش برای سلامتی بچه هاش گذشته.. . به سلامتی مادر چون هیچ وقت خستگیشو به رخمون نمی کشه و ازش گلایه نمی کنه . طرح کمرنگی بودم از عشق نقطه چینی از خویش تو تمامم کردی...
مادر روزت مبارک [ یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٦ ق.ظ ] [ ناهید صدقی ]
سلام به همه دوستان آخی ناهید جون همه رو دلتنگ کردی واقعا دلامون واسه همه چیز این دانشکده تنگ میشه اردوی گرگان یادتونه اولش چقدر مقاومت میکردیم که نریم خسته کننده است و این چیزا بعد که رفتیم چقدر خوش گذشت شب اول تو گرگان هیچکس نخوابید من و سمانه و سارا و ندا م. و ندا ب. و... چند نفر دیگه تا صبح بیدار بودیم کلیپ می ساختیم چقدر حیف شد ، شام یادتونه ماهی بود پره تیغ چقدر خوردنش سخت بود کاش الان اون موقع بود ماهی ها رو همه رو می خوردیم . فردا ظهر که رفتیم دریاچه آلاگل (وااای حیف ) چقدر میخندیدیم بچه ها ناهار بهمون تن ماهی و لوبیا دادن (تن ها رو نجوشونده بودن خوب بود نمردیم هااااا!!!) آخ آخ چقدر حیف شد . ای کاش برگردیم عقب . تمام سختی های این دانشکده رو الان یگه دوست دارم از امتحانات سخت استاد یزدان داد تا هر چیز دیگه ای . به قول ناهید عزیز ناگهان چه زود دیر می شود ...... [ پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱:٥٥ ب.ظ ] [ زهرا صادق ]
یه پیشنهاد دارم یه صفحه داشته باشیم که تو اون تاریخ تولد و میل هممون باشه اون موقع تولد هر کی بود تولدشو بهش تبریک بگیم بچه ها چه زود گذشت انگار دیروز بود که اومدیم دانشگاه وچمدونامونو باز کردیم وشدیم دانشجو و چه زود در فرداهای نزدیک باید چمدونامونو ببندیم وبریم مهم نیست چه قدر با هم بودیم مهم اینه که بعدش چه قدر به یاد هم باشیم شاید هممون با هم خیلی فابریک نبودیم ولی موقع امتحانا همون با هم دلمون می گرفت موقع لغو امتحانا همه با هم میخندیدیم و جیغ می کشیدیم و زندگی همین احساس مشترک داشتن در بعضی لحظه هاست(سخنان بزرگوار ناهید خانوم-خودم الان کپ کردم بابت صحبتام خیلی باحال حرف زدم ای ول) من دلم برای همتون تنگ میشه شما رو نمی دونم دلم برای زهرا تنگ می شه چون دیگه نیست باهاش به کاشمر بخندیم برای ندا(منصوری) تنگ میشه چون دیگه نیست که ضایعم کنه(البته به شوخی) برای فاطمه چون 4سال رو با هم گذروندیم هم تو خوابگاه هم تو دانشگاه هم یکسری خاطره ها.. برای فرزانه به خاطر خندیدن به همه مسخره بازییام برای صدای آلاله برای اداهای بیتا برای شیمی عمومی سحر که اون قدر با بیتا اذیتش کردیم برای مریم علی زاده به خاطر مسخره بازی هامون برای نونا مسگرانی با اون نازو اداش برای استاد یزدان داد با اون ترجمه هاش(آقا اینو دروغ گفتم برای ملتی با اون کل کلایی که کردیم اون می گفت درگز بهتره من می گفتم بردسکن برای اقای مجرد برای دکتر شریفان برای اردوی گرگانمون و راه رفتن زیر باروون برای اردوی درگز و جناح بندی کلاس به سه جناح درگز(استاد ملتی-ندا جلالی-آقای سبحان و سحر)کرمانشاه(سحر حیدری و بردسکن _(کل کلاس) برای خوابگاه با کل خاطره هاش وحتی دلم برای کل مسخره بازی های خودم هم تنگ میشه در اینجا لازم می دونم از تمام بچه های کلاس که به هر نحوی توسط من اذیت شدند معذرت بخوام چه توسط شوخی هام چه مسخره بازیام و چه نمک ریختنام سر کلاس و ... هر کی هم ازم دلخوره بهم بگه(ولی من به رو خودم نمی یارم) راستی برای هر کی امر خیری پیش اومد وای به حالش دعوتم نکنه (آقا بی دعوت می یایم چون ما خانوادتن پایه عروسی رفتنیم حتی اگر اون سر دنیا باشه) نوکر همتون هستم دربست تا نگاه می کنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی ناگهان چه قدر زود دیر می شود....... ناهید صدقی ورودی 85 اخراجی 89
[ پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٩:٢۸ ق.ظ ] [ فرزانه مشرقی ]
آغاز کلاس صدای باران شدیدی میومد نوبت کنفرانس سمانه جون ناهید جون و فاطمه جون(کاظمی ) بود من اما حواسم البته نه خیلی ولی جای دیگر بود یک زنبور توی کلاس اومده بود که دیوانه وار خودش را به زمین و آسمون می زد (نمی دونم مثل ما دچار بحران شده بود ؟یا مشکل روحی چیزی !!!! بعد خودشو رسوند جلوی پای من و من هم همه حواسم به اون با دستاش!!! مدام به صورتش می زد (نخندین ) جدی می گم مدام بخود می پیچید و روی زمین به پشت می خزید پرواز هم نمی کرد هرچی دقت کردم که چش شده چیزی مشاهده نشد از یه چیزی داشت عذاب می کشید و یه سیخ را به بدنش می زد . بعد راضیه جون بلند شد که از کلاس برود بیرون ! یه دفعه صدایی اومد به زنبور نگاه کردم !مرده بود و راضیه جون حواسش نبود طفلکی !!!!!!! ولی راحت شد !!! من که لحظه به لحظه این مستند را نظاره گر بود حالمدگر گون شد پهلو دستی من که توجه من براش جالب بود و رشته اش حسابداری گفت رشته شما چیه ! گفتم محیط زیست لبخندی زد ( به این معنا که پس برای همین خیلی دقت می کردی ) حاشیه : راضیه جون تقصیری نداشت عکس زنبور موجود است
[ چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۸:٢۳ ب.ظ ] [ فرزانه مشرقی ]
|
![]()
| |
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||