دانشجویان 85 مهندسی محیط زیست دانشکده منابع طبیعی فردوسی مشهد
امام علی النقی (ع):بیهوده گویی ،سخنان لذت بخش کم خردان و کارنادانان است. 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

[ جمعه ٤ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠٠ ‎ب.ظ ] [ فرزانه مشرقی ]

شاید نباید اینو اینجا می نوشتم راستش ترسیدم ! گفتم  نکنه فکر کنن این قانون با هم نویسی وهمکلاسی نویسی را نقض کرده  نکنه !  برداشت سوءبشه !  ولی باور کنید فی البداهه  بود  گاهی نمی تونم جلوشو بگیرم ! این برای همه  دختران  متولد نیمه اول  شصت ! برداشت هم آزاد ! ببخشید  !خیلی سعی کردم تند و تیز نباشه به خاطر حرمت وبلاگمون !حرف دل بود اگر کسی خوشش نیمد برش می دارم و می برمش جای دیگه!

سلام

 چند روز پیش داشتم با یکی از کارگردان های سینما پشت یه  میزبحث می کردیم ! از نسل ها و تفاوت ها ! از هویت های شکل گرفته و نگرفته !ما با 20 سال  و اندی تفاوت سنی ! او از خصوصیات سال 40 و ما از خصوصیات دهه 70 و 80 ! حتی اونجا هم از خود نگفتیم ! از آرمان هامون  سوال می پرسید مرا وادار به سوال می کرد ! گفت می خوام شخصیت  داستان جدیدم شکل بگیره !!

گفت که دهه 40 ها چه جوری به بلوغ فکری  و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی رسیدن! دیگری از دوستان بود خانمی متولد پنجاه!گفتم ظلمه ! برای متولد پنجاهی چه قدر چیزها راحت بود گفتم ظلمه !شما در کودکی منو از لحاظ فرهنگی  رها کردین ! باید خودم می رفتم دنبالش ! دیر برام سوال ایجاد شد ! خیلی دیر !

 

اون قدر که فهمیدیم که ما مثلا باید کارهایی می کردیم ! این چراها  به .موقع پرسیده نشد ! حال باید هم برای خودم سوال ایجاد کنم  هم جوابشو زود پیدا کنم که دهه 70 و 80 زمین نخوردن ! که راه رو پیدا کنن ! ما  باز هم فداکار و گمشده و شاید تنها ...  شاید هم قدر ندونستیم و نمی دونیم ! ما نسلی هستیم که باید خیلی بیشتر قدر بدونیم که ..

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 از خودم نگفتم ! از دهه شصتی ها ! نه از نیمه اول دهه شصتی ها ! از اونایی که توی بحبوحه جنگ  و  با مادر تنها بودن  !  اتفاقا همون  روز  در "پارک ملت  "قدم زدیم و نگاهمان  به ابراهیم حاتمی کیا افتاد ! او هم  از متولد   40 ای ها  ! یاد شب هایی که از کرخه تا  راین  می دیدیم ! بخیر

  شاید دور  نیست اون روزی ..روزی که مارا فراموشکار و قدر نشناس خطاب کنن !

********************************************************************************

 

چه دخترایی بودیم ما دخترای نیمه  دهه 60،

قرار بودپلی باشیم بین دو نسل، یه نگاهت به پشت و یه نگاه به رو به رو!گذر از قلم  و خودکار بیک  و پیکان  و دامن پلیسه!

دخترای دم بخت فامیل، دخترای نجیب که دیگه کسی مثل اونا  پیدا نمیشه ؟!، دخترای  شایسته ؟وارث هزاران چیز و دختران آفتاب و مهتاب دیده و ندیده ! آیا !؟

دختران کوچیکی  بابا جبهه رفته !و بزرگی واسه ادامه تحصیل خارج رفته !

دختران از این نسل مونده و از اون نسل رونده !..

یا نه هنوز امید چیز خوبست  و ما سارایی هستیم که انار دارد ! ما انتخاب هایی بهتری داشته ایم و کبری را به یاد داریم  و دفتر سرنوشتمان  هم  اگر در زیر برگ ریزان  روزگار باران خورده ،خیسی اش نشانه روشنی  راهمان شده! ما  نوجوانی مان در دوران سازندگی بوده  و...

ولی چشم حسرت داریم به روزهایی که برایمان سوال ایجاد نشد  و چه دیر فهمیدند که  ما  مظلوم واقع شد ایم! ما نسلی بودیم که باید  قبول می داشت  و قبول می کرد و شاید ! تو  باید  روزهای انقلاب و جنگ را  می پذیرفتی  و باور می کردی !  که همه چی واضح بود  و زمان کودکیت حواس کسی به ما نبود! اگر سوال برایمان ایجاد میشد .....

 تو دختر خوبی بودی  که با حنا  دختری در مزرعه  گوبلن می دوختی ! با نل  جای خالی پدرت را  دیگر احساس نمی کردی و با جودی ابوت یاد  تنهایی ات  می افتادی که شاید پرین  شهر به شهر دنبال گمشده هایت  بگردی و هر از گاهی   به قاب عکس های  خاک خورده نگاه کنی ! و  این همه خاله و عمو و دایی  تلویزیونی و دایه مهربان تر از مادرنداشتی !

یاد فرهنگ مهرپرور بخیر که به نظرم هنوز عمویی به پای اون نرسیده ! ما با حکایت های آقای حکایتی بزرگ شده ایم !

ما دامن پلیسه پوش ها چه دخترهای کم توقعی بودیم !

 و اون قدر با سوال های  نپرسیده بزرگ شدی  که  حالا فوران کرده ! و نمی دانی متعلق به کجا هستی ! تو تکه ای از هر نسل را در وجودت داری !

************************************

ما انگار  درز میان دو نسل را پرکرده ایم ! ما  کودک بودیم و روزهای سخت  رو یادمان نیست !

ما بیشتر از خواهر های کوچکمان معنای  جنگ زدگی و  خیانت  یادمان هست ! ما  در صف شیر ایستاده ایم ! ما کوچک بودیم که فهمیدیم   دوست ممکن است هم جنس تو هم نباشد !

ما چه چیزهایی دیدیم !

 ما دخترهای دهه اول شصتی راهنمایی بودیم  که فهمیدیم   باید  موهایت را از فرق سر باز کنی و بیشتر بیرون دهی تا گیره نگین دارت دیده شود !   ما دخترها  راه ارتباطیمون تلفن بود ! همه ذوق و شوقمون ان بود که  از مدرسه  بیاییم  و به آیدا و سارا زنگ  بزنیم !  ما تحقیق های مدرسمان  با کتابهای کتابخانه ها زنده میشد و جان می گرفت ! خطش به خط خودمان بود !بعد  رفتیم راهنمایی دیدیم  میشه تایپ کرد !  میشه چت کرد و..حسرت روزهای  اون همه تحقیق نوشتن و خودکاری کردن  و اینکه میشه کاری کرد به نام  تایپ ! رفتیم دبیرستان  و دیدیم مادر و پدرهایمان  تلفنشان را می خواهند همیشه  با خود داشته باشند !ما شاهد پیشرفت روزگار بودیم !

 ما دهه فجرها خیلی شادتر بودیم ! چه قدر مسابقه دادیم و چشم و هم چشمی می کردیم سر تزیین کلاس و  طول شرشره ها !

 ما  می دانستیم  یک سال سه قسمت دارد که به هرکدام یک ثلث می گویند  بعد گفتند نه !ثلث نه! سهم سال تو عوض می شود  و حالا نصف است و به آن می گویند یک ترم ! کارامه ها عوض می شدو...

 چه قدر ما تغییرها را زود به زود  احساس می  کردیم !

چه قدر زود  راه برخی از ما جدا شد ! ما قصه های مجید دیده، ما قصه شاه و شبان شنیده ، را بچه های آسمان  می خواندن که راوی  تاریخ و میراث  خاطرات ورق  خورده  پدر و مادر روزهای سالهای 50 و 60 هستیم !

آدم وقتی دخترهای حالا رو از نیمه  هفتاد به بعد  رو ،می بینه  با خودش می گه چه قدر کار فرهنگی براشون انجام میشه !

 چه قدر سوال دارن ! چه قدر برنامه ! چه قدر کتاب براشون هست چه قدر هواشونو دارن  چه قدر قدرت انتخاب داره !چه قدر چیزهای  مختلف براش فراهمه!چه قدر بهتر از تو دفاع می کنن ! که این همه برای ما نبود  یا که فراموش کرده ایم ! نه همش تقصیر ما نبود !

ما  هم ناسلامتی  باید کمرمان زیر بار این همه مسئولیت خم شود !

***********************************************************************

 کاش خیالشان از ما راحت نبود ! کاش برای ما هم اون موقع  بارها و بارها  می گفتن که چرا وقتی پدر  تورا می بوسد و می رود تو داری  بدون هیچ اعتراضی پوتین هایش را برایش جفت می کنی ؟!چرا برخی کتابها ممنوع النشر می شدند  یا چرا مثلا چادر مصونیت  است نه  محدودیت! 

ما ویدئو و نوار کاست دیده ها و شنیده ها ، روبان سرمون رو محکم نبستیم یا گره روسریمونو ؟

**********************************************************************************

 امروز  باید به هم تبریک می گفتیم ! اینکه نازنینم روزت مبارک روز دختر ! ولی تو نمی تونستی  به همه هم نسلهایت و همه همکلاسیهایت تبریک بگویی!

   امروز به من می گویند روز دختر مبارک

  ولی به مرسده( که روی یک نیمکت  می نشستیم )  روز تولد حضرت زهرا(س)  می گویند روز زن مبارک

 و به سیمین  می گویند : روز مادر مبارک

*********************************************************************************

  ما دخترهای نیمه اول دهه شصت چه موجودات  جالبی هستیم ! مادخترهایی که به با امید و آرزوهایی  به شمعدانی ها آب می دادیم !

این تفاوت ها و  تغییرها ی  گاه روز به روز ، تلخ و شیرین ، چه قدر دلتنگی دارد .......

 روزهای زیادی پشت در منتظرند......... به هر حال باید در را باز  کنیم و با آغوش باز و پرامید  به آینده خوش آمد گفت .......... خدا کنه این سبد پرسیب و انار ی که  روزگار  به ما سپرده رو بی آفت و  بی منت به دهه 80 ها بدهیم !

 

  تبریک

 

[ پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٧ ‎ب.ظ ] [ فرزانه مشرقی ]

انتخاب از همشهری جوان

گردش مالی آموزشگاه های کارشناسی ارشد چقدر است؟

اگر تا الان عمده جوان های کشور به دوره کارشناسی اقبال داشتند و کرور کرور از دبیرستان عزم دانشگاه می کردند، حالا این موج به کارشناسی ارشد رسیده.

همشهری جوان/ شماره 328/ علی‌ سیف‌الهی:

اگر تا الان عمده جوان‌های کشور به دوره کارشناسی اقبال داشتند و کرور کرور از دبیرستان عزم دانشگاه می‌کردند، حالا این موج به کارشناسی ارشد رسیده و به گفته مسؤولان وزارت علوم سالی 100 هزار نفر از متقاضیان آزمون لیسانس کم می‌شود و همین مقدار جمعیت قصد فوق‌لیسانس گرفتن می‌کنند.

طوری که تا یکی دو سال آینده تعداد متقاضیان به یک میلیون و 200 هزار نفر خواهد رسید و این یعنی همان بازار داغی که تا یکی دو سال پیش در کلاس‌های کنکور قلم‌چی و گاج و بقیه موسسات برقرار بود و البته همچنان هست.

 

با اینکه این موج هنوز به طور کامل به این موسسات نرسیده اما ظاهرا با شهریه‌ای که آنها از دانشجویان می‌گیرند، با همین وضعیت هم کار و کاسبی سکه‌ای دارند. ماهان بابت خدماتش در کلاس‌های حضوری در رشته‌هایی که چهار درس دارند 700 هزار تومان و در بالاترین سطح بابت رشته‌ای که 11 درس دارد یک میلیون و 900 هزار تومان می‌گیرد.

البته به گفته مسؤولانش معمولا 15 تا 20 درصد هم به دانشجویان تخفیف می‌دهند. شهریه‌های پارسه هم از 600 هزار تومان شروع و به 2 میلیون و 500 هزار تومان ختم می‌شود.

مدرسان شریف هم به طور میانگین در رشته‌های فنی حدود یک میلیون و 300 هزار تومان شهریه می‌گیرد. به اینها باید گردش‌ مالی خدمات دیگری مثل نشر کتاب را هم اضافه کرد. به طور مثال موسسه‌ای مثل مدرسان شریف حداقل250 عنوان کتاب دارد که اگر هرکدام دست کم 5000 تومان قیمت و 3000 نسخه تیراژ داشته باشد، رقمی حدود 4 میلیارد تومان به دست می‌آید که البته این درآمد ناخالص است.

جز اینها بابت آزمون‌ها و بسته‌های آموزشی و بقیه خدمات ارزش افزوده‌ای که ارائه می‌دهند، مبالغ هنگفتی به دخل این آموزشگاه‌ها ریخته می‌شود. خرج آنها هم شامل هزینه‌هایی بابت دستمزد استاد، اجاره مکان آموزشگاه، چاپ و البته هزینه سرسام‌آور تبلیغات می‌شود که باز هم اگر برای آنها فایده نداشته باشد، این همه از جیبشان مایه نمی‌گذارند.
 

[ چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٤٥ ‎ب.ظ ] [ فرزانه مشرقی ]

 سلام : برای متفاوت بودن  و بالا بردن  ذائقه  مخاطب سعی میشود جدا از مطالب  سطح پایین و زرد جلوگیری شود لذا سعی می شود لا اقل از مطالب سایت های فارسی  کمتر چیزی آورده شود  البته سعی می شود 

 داستان زیر را از یکی  از تازه ترین مجلات همشهری انتخاب  و براتون گذاشتم این داستان  در زیر لایه های خود  مفهوم جالب و قابل تاملی دارد  و به رشته ما هم مرتبط است  و من  در وبلاگ دیگری ندیدم

کاری از ادوارد هوک  نویسنده داستان های علمی و تخیلی  که بیشتر با داستانهای کوتاهش اونو می شناسید . و در سال 2001 عنوان استادی  را از مجمع معمایی نویسان  آمریکا دریافت کرد .

این داستان  یا عنوان zoo در سال 1987 در مجموعه داستانGreat Science Fiction  Short  Stories  100 منتشر شده است .

  باغ وحش

Zoo
By: Edward D. Hoch

**بچه ها همیشه در ماه آگوست خوشحال بودند  به خصوص  وقتی  که بیست و سوم  ماه نزدیک  می شد . در این روز  سفینه نقره بزرگی که حامل  باغ وحش بین سیاره ای  پروفسور هوگو  بود  برای ملاقات  شش ساعته  سالانه  خود از شیکاگو  به زمین  می نشست . قبل از سپیده دم گروه  بسیار زیادی  از مردم کوچک و بزرگ صف های طولانی  ایستاده  بودند  و در حالی  که یک دلاری هایشان  محکم در دستشان بود مشتاقانه منتظر بودند  تا بدانند  امسال  پروفسور از انواع  موجودات عجیب و غریب  کدام را با خود آورده است .

  سال های قبل  مردم موجوداتی سه پا از سیاره زهره یا قد بلند و باریک از مریخ یا حتی  موجودات مار مانند وحشتناکی از جایی بسیار دور تر را دیده بودند . امسال  همین که  سفینه  کروی شکل  و بزرگ  میان محلی  بسیار وسیع  در حومه شیکاگو  به زمیمن نشست  همه  با هیجان و ترس  به درهای در حال باز شودن  سفینه  خیره شده بودند تا اینکه  سرانجام  قفس های آشنا  پدیدار شدند توی آنها حیوانات وحشی کوچک و اسب مانند  دیده می شد  که بسیار سریع حرکت  می کردند و انگار با صدایی زیر و تاز اتد و نامفهوم مدام  با هم حرف می زدند . در همان حال  که اهالی  زمین دور آنها جمع  می شدند  خدمه  پروفسور هوگو  به سرعت  دلارها  را جمع آوری می کردند .  پروفسور  خیلی زود  با شنلی رنگارنگ و کلاه  ظاهر شد  و در میکروفون  خود فریاد زد : " مردم زمین "  و......


ادامه مطلب
[ شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ] [ فرزانه مشرقی ]

 به این عکس فکر کنید ........... می تونید براش  صدها جمله  پیشنهاد بدهید .....

[ شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ] [ فرزانه مشرقی ]

[ یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢۸ ‎ب.ظ ] [ فرزانه مشرقی ]

یه سری توضیح بدم برای برخی دوستان که مارو می خونند :

** این وبلاگ به هیچ عنوان و تحت هیچ شرایطی صرفاشخصی نیست  و برخی نویسندگان در  فضای دیگه  و در برخی سایت ها  فعالیت می کنند  در غیر این صورت  نیازی پس به اینجا نوشتن نبود که ! پس تلاش می شود  با نگاهی جمعی مطالب گذاشته شود !  و ان شاءا...  نویسندگان  دیگر کارهای خودشون رو ارائه می فرمایند.

** بخش روایت کلاس ما  فقط به دیدگاه نویسنده مربوطه ( می تواند هر کدام از همکلاسی ها باشند )  و به منزله تایید توسط همه کلاس نیست عواقب و بازتاب مثبت و منفی  هم پای خودشون لطفا! و البته جزو قوانین وبلاگ این هست که مطالب در نهایت ادب و شفاف و با رعایت شئونات اخلاقی  بازگو شود

 **ما خیلی از وبلاگ های دانشجویی رو رصد می کنیم خیلی ها خوب و متفاوتند ولی  ما بنا نداریم خیلی  وارد فضای خبری محیط زیستی و  یا برعکس اون قدر عامیانه که هر چه دیدیم اینجا  بگوییم وارد شویم  رویکرد اولی این بود که  میان رشته ای  کار کنیم ارتباط محیط زیست با  خیلی چیزها  هنر ادبیات فرهنگ رسانه و .....  رو تقویت کنیم  البته فقط سعی شده نمی دونم چه قدر موفق بودیم !

 


 

رسانه و آرزوهای ما  یا کوچه جوانمردها ازین وره یا اون وره!و آیا سیب زمینی چیپس خوب است یا آبپز! و مسئله اینست !

  گفتیم که آرزوهامون بزرگ و دنیامون  شایدکوچیک بود  خیلی هم تقصیر  ما نبود خب چه کنیم! رسیدیم به جایی که من کات دادم  ادامه شو می گم  ولی اینجا یه پرانتز باز کردیم! و به یه حاشیه می پردازیم !

آن قدر بادکنک آرزوهایمان  را باد کردند که کجاها می رفت !! و فکر می کنم از آخر هم ترکید!!!! برای مثال رسانه !!هی( من آه می کشم و به دور دستها خیره می شوم ... 

حدودا چهارم یا پنجم دبستان  بودیم که  سریالی پخش  می شد مثل حالا نبود که .... اون موقع فردای  سریال که  میشد وسط کلاس یکی داوطلب میشد و سریال  را برای  بچه ها نقالی می کرد  تمام حرکات بازیگران از جمله گریه های لعیا زنگنه تا اینکه داشته توی فیلم به چی فکر می  کرده و به کجا  نگاه می کرده تصور میشد چنان دقیق  که احتیاج به دیدن تکرار نبود ! منظور سریال در پناه تو بود ! اون زمان چه دانشجوهایی خوبی بودن جدی ها ! ظاهرشون ساده مانتو ها گشاد ! ما اون موقع به این فکر نمی کردیم که ببین  فلانی چه تیپی زده ! بیشتر این برامون جالب بود که مریم می خواد  با رامین  یا محمد ازدواج کند و آیا می شود یا نمی شود  و چرا  رامین این قدر اعصاب خرد کن بود و آیا  جوان پاک خوبی  در دانشکده که  درس خوان باشد و مثبت خانه شان در کوچه  ما نیز پیدا می شود  و کی خواستگاری اتفاق  می افتدو.....و چه خوب است دانشگاه که می رویم حتما عینک  بزنیم و کیف ما حتما از این چرمی های دسته بلند رمز طلایی باشد  و آیا می شود  با مانتوی خفاشی براق به  دانشگاه رفت و جزوه هایمان بریزد وسط سالن و برادران سر و دست بشکنند  برای جمع کردن  جزوه ها -وگرنه الان  توی این زمانه جان هم بدهی با دهان باز  و عین سیب زمینی ( کنایه از کمرنگ شدن غیرت نه تعصب این دو مقوله  را خیلی ها خواستند  مترادف بگیرند  ولی قشر تحصیلکرده می فهمند  که  این دوتا کاملا متفاوتند )

 توضیح :وای می ایستند نگاه می کنند چون  "به من چه" حاکم شده ( نمونش   خبر اخیر این چند روز که که امام جماعت  یکی از دانشگاه ها به حمایت از یه دختر که مزاحمش شدن نابینا شد  .... حالا بنده توی دو هفته اخیر چند تا از این صحنه ها رو دیدم  دختر داشت فریاد می کشید ..... ارذل مدرن  با ماشین مدل بالا راه را براش سد کرده بودن... جوانمردهای  سال 90 ایستاده  مشغول مستند شوک بودند و انگار نه انگار .... تا چندسال پیش به این جماعت  بی تفاوت سیب زمینی می گفتند ! حالا نمی دونم چی ! که نه به پلیس هم حتی زنگ نزنیم چون اراذل مدرن  که  بابا جوونن گناه دارن  حتی اگر...... بذار خوش باشن! بعد یکی حس وظیفش شکوفا میشه ! تازه جلوی اون بنده خدارو می گیرن و هزارتا انگ هم بهش می  زنن !


 برگشت به متن :

اون زمان من یادمه توی روزنامه ها  و خیابون تا یکی مزاحم دیگری میشد چند تا  بچه مثبت  حس  جوانمردیشون  گل می کرد و واکنش نشون می دادن ! توی مدرسه  بچه ها همیشه از کسانی حرف می زدند که چه طور  غیرت به خرج دادن ! توی سریال ها یا فیلم ها که نگاه می کردیم یه حس غرور داشت نمی دونستیم  وقتی  بزرگ میشیم سیب زمینی ارزان می شود ! و حتی  ابزار  انتخاباتی هم می شود!

(  این اصلا سیاسی نبود  مواظبیم  قانون وبلاگ را نقض  نکنیم چرا که   هر گونه جهت گیری سیاسی جناحی  در وبلاگ اکیدا ممنوع می باشد)  

البته جانب انصاف رو هم می گیریم  دخترها هم خیلی وقت ها لیلی  نیستند|( یاد اون متن سید مهدی شجاعی در کتاب غیر قابل چاپ بخیر که الان یادنم افتاد به حرفای  ما  می  خوره ) و  باز هم باید فکر کرد که لیلی مرد بود یا زن شاید تاریخ اشتباه کرده است دیگه چش به زمین نمی دوزند و سر به هوا راه میرن و صداشون بلنده ! گاهی  از توی برخی دانشکده ها صدای  هرهر و جیغ میاد  فکر می کنیم وارد ما قبل تاریخ انشگاه در  پیش دبستانی   یکم پایین و بالا قدم می زنیم ! مقنعه همو می  کشن وسط  سالن   دادو فریاد  و تازه حرفهای صمیمانه  ناسزا گونه!!!( اینا همه با  تاریخ و مکان در ذهنمون مونده)


 اومدیم راهنمایی سریال روزهای  زندگی پخش میشد فکر می کردیم یعنی میشه یه استاد بیاد  مثل پدر یا برادر  این قدر مهربون که تا اخم کنی   یا توی خودت باشی بعد از کلاس تورو نگه داره  چشاشو ریز کنه که دخترم  چرا امروز مثل  همیشه نبودی !!!!!!  و من غصه دارم   و حواسم پرت که چرا کبری دختر گلم  امروز توی خودش بود و آیا دارد زیر باران ترانه می  خواند  یا جزوه اش  زیر باران مانده و همکلاسیش چترش را داده و الان تصمیم  تازه ای گرفته که مثلا  ازدواج کنه !و دخترک بگوید با گریه !!! چیزی نیست ! بعد  به طور واضح در جواب استاد که نه چیزی  هست از سیر تا پیاز زندگیشو بریزه رو دایره !!!!!! و دختر شلوار لی پوشیده بود با مانتوی بلند  مشکی .....

و خلاصه  استاد  ژان والژان مجید مظفری مدام درگیر  این دانشجوها و .... و ما آرزو  می کردیم میشه زنده باشیم و اون روز رو ببینیم که  بعد کلاس  دنبال  یه آقا به نام استاد ( مدام استاد استاد کنان از دانشکده مان ( که حتما باید پله هم می داشت  و چند طبقه می بود) پایین می آمدیم و استاد هم  مارا با اسم کوچک  می خواند ! که پری یا فرزانه یا نسرین یا مسعود کافیه بعد می بینمت و بعد نگاهی به  ساعتش میندازه  و می گوید  پروژتو  ردیف کن  بعد بیا اتاقم ببینم! وای چه آرزویی یعنی میشه  مایه روز پروژه برداریم  باید چیز خوب و جالبی باشه  و چه قدر کلاس داره !و از صبح تا شب در کتابخونه باشیم و آیا کتابخونه  تفکیک جنسیتی است یا نه !

و یه ابر فوری در بالای  سرمان هویدا میشد ( البته هیچ کدام ازین اتفاق ها در بزرگسالی نیفتاد و اصلا دانشکده ما شانس ما  پله نداشت و یک طبقه  ) و یا  روزگار جوانی  پسران و دختران که  متناسب با این فضاها بود .

 خلاصه  که این سریال ها نقش موثری در اهداف راهبردی و تهییج هویت طلبی و مهندسی شخصیت ما داشت !!!!! و چگونه ما  با مشتی چشم انداز سایه روشن  و پیش زمینه های خیلی مواقع غیر واقعی - چون زمانه عوض شده - پا به دانشگاه نهادیم ! و اصولا درس و اخلاق و بلوغ فکری بهتر است یا  مد و جوگیری و تریا  و ...

در سالهای اخیر هم  رگه های از درون مایه های دانشجویی مثل سریالها  و فیلم هایی که شهاب حسینی نقش اول آنهارو داشت مثل  دل شکسته  که کاملا  توی این فضاها بود  و فیلم خوبی  بود - محیا - مدار صفردرجه-  درباره الی بار رگه های کمرنگ تر و  به رنگ ارغوان که  متناسب با رشته ما  بود حالا فارغ ار فضای سیاسی  و ..... خیلی  مورد دیگر که  بحث مفصلیه . که اگر فرصت شد  در یه بخش جداگانه به فیلم شناسی و سواد رسانه ای با موضوع دانشجو و زندگی دانشجویی می پردازیم !!!! ان شاءا.... تا بعد

 

[ جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ فرزانه مشرقی ]

با پویه اش،

 ظرافت  ناز و نوا در او

 با چشم های  مشکی و گیرایش

 با شاخ های  افشانش ،-پرپیچ- با گردنش ، کشیده و گستاخ...

 من دوست دارم اورا

 اورا که شوخ و آزاد


 اما همیشه مضطرب و چشم و گوش آزاد

 بر تپه ها و دامنه ها پرسه می زند

 و در پسین هر عطش گرم

 بر آب سرد  دورترین آبشارها،آغوش می فشارد

آنجا که ای بسا پس هر  سنگ و بوته ای

 دستی به ماشه ای است

آزاد و بیمناک و گریزان و خودنما

مجموعه بس شگفتیست

 نیمی از آن حماسه و نیمی از آن غنا

 شعر گوزن،شغر درخت اقاقیاست

 در حالت گریز و ستیزش با  باد

 و در همان زمان

 وسواس انتشارش در دل

 شعر گوزن

شعر هراس ها   و هوس های کودکیست  در مرز لاله زاری ممنوع .


یدالله مفتون امینی

 

[ جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥٦ ‎ق.ظ ] [ فرزانه مشرقی ]

امشب شب بزرگیه چه شب ها که منتظرش بودم چه آرزویی کنم خدا  جز تو جز مهر تو !!!!مرا دوست داشته باش

 توی شب زنده داریتون خیلی دعا کنید

 برای همه آرزوهای خوب می خوام

گوشم هربار زنگ می زند از شوق نام تورا میبرم!

شگفتا!گهگاه؛

 بینم نامم زخاطر تو گذشته ست !

 ای که به یاد منی  به یاد توهستم

 وین دل سرگشته این کبوتر عاشق

 گرد  تو تنها گرد  نام  تو گشته ست !

نام تورا می برم همیشه به هر حال

نام تو  در من طنین بال فرشته ست

 نام تو  در من نسیم  باغ بهشت است .

 

[ پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ فرزانه مشرقی ]

 این تصاویر مربوط به هند -چین - نپال- فیلیپین است

کودکی  در حال خوردن صبحانه در کنار زباله ها

دختری در میان زباله ها به دنبال بازیافتی ها

 دختری در میان زباله ها به دنبال تکه ای ....

[ چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱۳ ‎ب.ظ ] [ فرزانه مشرقی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

یادت ای دوست بخیر بهترینم خوبی خبری نیست زتو دل من می خواهد که بدانی بی تو دلم اندازه دنیا تنگ است می سپارم همه زندگی ات را به خدا !
موضوعات وب
RSS Feed