زهراجون این حرفا چیه ! حالا ما هیچی نمیگیم شما مدام عذر خواهی می کنید و اظهار شرمندگی .....

دشمنت شرمنده و شما سر بلند عزیزم ...

 ما از شما توقعی نداشتیم  و به شما چیزی نگفتیم ....

من  که مدام  پسوند جمع به کار می برم ....

مهم ااینه که خاطره شد !

اگه چیزی خوب باشه مال همه است اگه چیزی بد باشه مال همه ... همه با همیم !

حالا جشن ماکه شکر خدا بد نبود !!!!!!!! اگه برگزار نمیشد  حیف میشد  ولی بازم میگم کاش همه بودیم !

ولی پوشیدن این لباس ها چه حس خوبی داره !

 راستی یه خاطره از اون شب ....

به خاطر شدت احساسات وارده    من موقع شام حالم خوب نبود  و ملت  همه فهمیدند

مخصوصا  وقتی با خانم  دانش صحبت کردم و ایشان هم بغض کرده بودند و حرفهای قشنگشون ... به  سمانه جون (محمدی )که رسیدم واقعا گریه کردم ...

 خلاصه بیرون اومدم  و باید می رفتیم خونه .. فکر کنید ساعت 10 و نیم شب  در زمان هم نبودم  فقط می خواستم زیر نور  قدم بزنم ....

در دانشگاه  از صحرا و بیابان و جنگل که گذشتم  هر چی به پشت و جلو نگاه می کردم انسانی نبود !(تا حالا  به عمرم چه بیرون چه  دانشگاه  اون موقع  شب  تنها  نبودم ! و این اولین بار بور و مدام آیت الکرسی  می خوندم !)

این قدر تاریک بود که حتی جلوی پایم را نمی تونستم نگاه کنم !

 یاد کوزت افتادم که  خانواده  تناردیه مجبورش کردند  نیمه شب برای آوردن آب  به جنگل برود و  سایه درختان  هم چون شبحی اورا احاطه می کردند !

 فقط صدای حیوانات میومد ....نصفه شبی پرنده های دانشگاه هم خوشحال بودند ! شروع کرده بودن به آواز ..

 خلاصه از کنار کال دانشگاه فردوسی که گذشتم قور باغه ها به شدت  سرو صدا داشتند ! صدای جانوران دیگه هم میومد (بنده به خاطر  شدت دلتنگی  حال تشخیص نوع جانور  رو دیگه نداشتم !) انگار فهمیده بودند من تنهام  خواستند منو از تنهایی در بیاورند !

 من در راه داشتم خاطرات را مرور می کردم که یاد ساعت افتادم دیدم پناه بر خدا !ساعت 11 شب است  و من هنوز  دانشگاهم ! رسیدم به یک  نگهبانی ! اصلا حال صحبت نداشتم  گفتم  یک آژانس لطفا ! بنده خدا چنان  دست پاچه شد  سریع تلفن برداشت و...

 سوار آژانس که شدم   راننده محترم  موسیقی بسیار غم انگیزی گذاشته بود !

 ما هم دلتنگ و ناراحت !  و در حال مرور خاطران  دانشکده !خیلی سعی کردم  خودمو  کنترل کنم !  ولی وقتی آدرس می پرسید  خیلی بی حال جواب می دادم ! تا اینکه  موقع  پیاده شدن  با بهت و تعجب فراوان و انگار عذاب وجدان گرفته باشند گفتند  ببخشید خانم این موسیقی شمارو ناراحت کرد ( خلاصه کلی عذر خواهی  بنده خدا فکر کرده بود حال من به خاطر موزیک ی بود که پخش کرده بود  عذاب وجدان گرفته بود )

حالا بنده  نمی دونستم باید بخندم یا  دوباره گریه کنم ! لذا به روی خودم نیاوردم ! و لازم نمی دیدم که به ایشون توضیح بدم (من باب کم کردن عذای وجدان ) گفتم  خیر !جشن فارغ التحصیلی ما بود همین !

حالا ممکن است  دوستان فکر کنند این کارا یعنی چی ؟ ولی  هیچ کدوممون فکر نمی کردیم  شب جشن این قدر دلتنگ بشیم !  با گذاشتن فیلم مستند  و برخی حواشی   تمام خاطرات مرور شد تازه فهمیدیم  واقعا تموم شد !

ولی شب های دانشگاه هم دیدنیست !


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: جشن فارغ التحصیلی , خاطره , دکتر دانش


تاريخ : جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩ | ٢:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فرزانه مشرقی | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.